تبليغاتX
ژرفا
ژرفا
سردم که می شود لباس خاطراتت را به تن می کنم گرم می شوم ..........
دلتنگم

برای تمام بارانهای باریده کودکیم

می گذرم

در گذر از بغض سکوت زمان

می ترسم

از رعد و برق های بی حاصل

و ..

از " فاصله ها "

که فقط یک قدم تا خدا فاصله داشتم

به راه می افتم

چقدر دور می شوم از صبوری صنوبرها

می گذرم

از تمام جاده های باران خورده

عطر خاک های خیس هم که مستم کند

باز فرو می روم در گِل های باران زده

سنگینم می کنند

پر می شوم از تمام نپریدن ها

زیر سایه ی ابر

خسته ، خیس

توانی برای پریدن نمی ماند

بالهایم را گم کرده ام....

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم تیر 1390 توسط سارا |

به تولدی بیندیش که لحظه ی زایشش با مرگ آغاز می شود 
در مسیر نور
تنها
برای شناختن خویشتن ِ خویش
وقتی خسته از راه رفتنی و تاولهای دردناک جاده های خاکی
فرشته ها ، پر ِ پروازت می دهند
می دانم می دانم که پریدن را بیشتر دوست خواهی داشت
وقتی در رقابت با ستاره ها تو ، در اوج باشی و درخشان تر
سفرت بی خطر
لطافت شب شبنم و لبخند گلبرگ ها بدرقه راهت
دلم فقط برای دوباره دیدنت تنگ می شود

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم خرداد 1390 توسط سارا |

مدتی است که از من دور شده ام

نه معنی باران را می فهمم  ، نه لبخند خورشید را

ریشه هایم را به دست شن های صحرا سپرده ام

داغ و روان ، در رقصی تهی و به سوی ناکجا در حرکت

نت های موسیقی اش را هو هوی بادی می نوازد که می پراکندم

تا هر جزیی ار وجودم قسمتی از این صحرا شود

چقدر دلم برای نگاه دور و غم آلود ابر تنگ شده

در سکوت ثانیه ها

تنها صدای زنگ کاروانی خسته است ، که لحظه هایم را آشفته می سازد

کهنه مسافرانی که در بیراهه های سفر، گذری نیز از این مکان دور افتاده دارند

شاید برای یافتن ..............

ولی من در اینجا پرم از ژاژخایی تمام ژاژخواران

بی سرانجام

چون گردابی داغ و سوزان

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم خرداد 1390 توسط سارا |
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390 توسط سارا |


اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت، شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.

اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست. کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را بر هم می‌گذاریم٬ شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم، شصت ثانیه روشنایی.

هنگامی که دیگران می‌ایستند٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم.

اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم. نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.

خداوندا٬ اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم. روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی"(شاعر معاصر اروگوئه ای) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات" (خواننده ای معروف اهل اسپانیا) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم. با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.

خداوندا٬ اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه به مردمانی که دوستشان دارم٬ نگویم که "عاشقتان هستم" آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره) محبت آنهاست.

اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد٬ در سایه ‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.

آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند. به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند. به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام. من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند در قله کوه زندگی کنند٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند. چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر میفشارد او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود ...

مرگ خیلی آسان میتواند الآن بسراغ من بیاید، من تا میتوانم با مرگ مبارزه می کنم … مهم نیست، مهم آن است که زندگی و یا مرگ من چه تاثیری در زندگی دیگران داشته باش

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم بهمن 1389 توسط سارا |
چنگ که می زنی

نیمی از عمر سیاه سپری می شود

سرد و گرم می چشی

در جذر و مدی از سکوت و ...

در کشاکش پستی و بلندی ها

چهره ات به سیلی سرخ می شود

شوریده سر دل به آوای زیر و بم ها می سپاری

دلتنگ شوری گم شده

نتها همدم تنهای ات می شوند

ماه !

شاهد این بی قراری هاست

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم آبان 1389 توسط سارا |
آرام سر به روی شانه ام می گذارد

ابر !

اشک هایش را با پر شالم که پاک می کنم

هق هق اش در خنده های خورشید گم می شود

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم مهر 1389 توسط سارا |
شراره ها !

به سر سلامتی ققنوس ،

شراب تولد می نوشند

در جشن نقره داغی  شقایقها

" هیزم "

اگر پوست و استخوان نیست

نه زروان

پاکم می کند

نه آناهیت

خاموش

تن سوخته ام صیقل نمی یابد

پی خیانتی کهنه

واژه های داغ بر زبان می گذارم

یادم بماند

گرد هیچ آتشی طواف نکنم

به رسم دوستی

کسی را

" آتش خانه ات روشن باد "

نگویم

مبادا !

آتش پرست بخوانندم

پشت تمام آتش های سرد

دفن می شود

" آرش "

در افسانه ای دور

و من دور می شوم از فوران های آتشفشان

خ

ا

م

و

ش

پیش می روم

تا مرزهای دروغ و خیانت

دیگر

ققنوس هم وارثی نمی خواهد

میراثش را به باد می سپارد

 بذری از خاکستر

" خاک "

میراث دار فرداست



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 توسط سارا |
1 **********************

مدتی است پاهایم روی زمین نیستند

وارونه راه نمی روم

" خوشحالم "



2  *******************************

آهسته در گوش باد گفتم

بلند فریاد زد

" دوستت دارم "


3 *****************************

زمین از مشت شهاب به خود پیچید

"ماه "!

همنشین اش شد

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم شهریور 1389 توسط سارا |
و این چنین می آزمایی مرا ؟

پنهان

پشت پرچین مزارع

به تیزپایی غزال نیستم

باد ! گریز پاتر است

خبرت را با خود می برد.....



*************************

پشت تاریکی شب پنهان می شوی

 فلق رسوا می کند

قطره های عرق به روی گونه های خورشید

" شرم "



******************

مقصد ؟

صدای سوت ممتد

قطار بی توقف بود

" زمان "

نوشته شده در تاريخ دوشنبه یکم شهریور 1389 توسط سارا |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

دانلود